هنوز دیر نیست؛ طناب استعفا را بگیر و فرار کن!
تلخ و سخت است؛ ناامید شدن؛ نا امید شدن از کسی که دوستش داشتی؛ باب میل تو بوده؛ در کنارش بودی و او را از خودت می دانستی و حالا، دیگر کنارت نیست و باب میل تو رفتار نمی کند؛ دوست داشتنی نیست و دیگر آنی نیست که بود. آنقدر سخت است که، دو ماه طول کشید تا قبول کنم این درد را بنویسم.
روزگاری، با همه فرق داشت؛ الگوی خیلی ها بود؛ ویژه بود؛ قهرمان بود. تحت فشار بود و دستش بسته؛ اذیتش می کردند. و در آن روزگار، به درستی، پایش را از این باتلاق بیرون کشید و فرار کرد.
و دوباره برگشت؛ چرا که نه؟! به جای فرار، خواست بجنگد. باز اما همان شد؛ اذیت ها و چوب لای چرخ گذاشتن ها. و این بار شجاعانه و با وجود آن که می گفتند به خاطر پول برگشته، همه ی پول را پس داد و فرار کرد؛ و شد، فراری محبوب من؛ فراری محبوب همه ی آنها که می دانستند چرا فرار کرد.
و بار دیگر آمد. باز هم مصافی بود و این بار در قالب تیم ملی. بد شروع نشد؛ پنج امتیاز از دو بازی خارج خانه و یک بازی خانگی، معمولی بود. قراردادش را تمدید کردند و باز هم بر خلاف همه ی انتقاد ها، اتفاق بدی نبود. و اما ... شروع شد؛ سرازیری؛ اشتباه پشت اشتباه؛ و تلخ تر از همه، و شاید بزرگ ترین و تنها اشتباه، سکوت...
خیلی دور نیست؛ یادداشت تلخی که نوشتم، و علی دایی را، تکفیر کردم. به خاطر آنکه در روزگاری که حق با او بود، بسیار ستودمش و حق بود که در روز سقوطش، افسوسم را از افتادنش به آن مسیر، گریه کنم. و از اقبال خوش یا بداقبالی، امروز، این یادداشت، برای خداحافظی با افشین قطبی دوست داشتنی نیست. هنوز دوستش دارم. از این که اینجا و آنجا تکفیرش می کنند غصه می خورم و مطمئن هستم، که این انتقادات و نکوهش ها که نثارش می شود، هیچ کدام متوجه او نیست و همه اش پاسخ دارد. اما بزرگ ترین و تنها اشتباه او سکوت، و ماندن و دست و پا زدن در این باتلاق جهنمی است. تکفیرش نمی کنم چون، هنوز به پرتگاهی که دایی سقوط کرد، نیفتاده. در سرازیریست و یک قدم با طناب نجات فاصله دارد. هر بار که اذیتش کردند و ما هم اذیت شدیم، باید طناب را می گرفت و می گریخت، و نگرفت و نگرفت، و پایین و پایین تر رفت. این یادداشت که به جایی نمی رسد؛ نمی دانم، بادی، نسیمی یا پیکی، امیدوارم، به گوشش برساند، که دوست دارترین دوست دارانت گفت: هنوز دیر نیست؛ طناب استعفا را بگیر و فرار کن؛ فراری محبوب باش!
